تبلیغات
مطالب اینترنتی - به جای مادرم
درباره وبلاگ


مدیر وبلاگ : نویسنده
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :
مطالب اینترنتی
شنبه 1 اردیبهشت 1397 :: نویسنده : نویسنده        



به جای مادرم


کودک و نوجوان > فرهنگی – اجتماعی – بردیا بادپر:
«گاهی با خودم فکر می‌کنم مادرم مرا درک نمی‌کند. بارها و در شرایط مختلف این اتفاق افتاده و مرا به‌جایی رسانده که گاهی فکر می‌کنم حتی اگر او هم مرا درک کند، یا متوجه نمی‌شوم و یا برداشت دیگری از رفتار او دارم.

این‌روزها وقتی به‌مناسبت روز مادر، دنبال خرید گل یا هدیه برای او هستم، آرزو می‌کنم کاش ما مثل هم فکر می‌کردیم. درك‌كردن می‌تواند ما را خیلی به هم نزدیك كند. البته شاید من هم مادرم را درست درك نمی‌كنم.»

شاید بعضی از ما هم مثل این نوجوان، بارها فكر كرده‌ایم كه مادرمان؛ ما را درك نمی‌كند؛ اما هیچ وقت دنبال راه‌حل نبودیم.

از چند نوجوان خواستیم تصور كنند در شرایطی قرار گرفته‌اند كه مادرشان آن‌ها را درك نمی‌كند و از زاویه‌ی دید مادر، به ماجرا نگاه كنند. بعد هم ببیند آیا باز هم مثل خودشان فكر می‌كنند؟ یا مثل مادرشان رفتار می‌كنند؟

سه نوجوان برای ما در این‌باره نوشتند و از یک مشاور هم خواستیم تا نظرهای آن‌ها را تحلیل کند. شما هم اگر خواستید می‌توانید خودتان را جای مادرتان بگذارید و تجربه‌ی آن لحظه را برای ما بنویسید.

اجازه می‌دهم تولد برود

مهرانا محمدی، 16ساله:

یك‌بار می‌خواستم تولد دوستم، عطیه بروم. حدود چهارسال با هم در یك كلاس بودیم. دختر خوبی بود و من می‌شناختمش.

به مادرم که گفتم، مخالفت كرد وگفت: «نه، من که نمی‌شناسمش.» گفتم: «خب، من که می‌شناسم؛ دخترخوبیه. شما هم که دیدینش.» باز هم می‌گفت: «نه، من نمی‌توانم به مردم اعتمادکنم.»

اما من خیلی دوست داشتم به این جشن تولد بروم، چون هم عطیه رادوست داشتم وهم همه‌ی بچه‌ها می‌خواستند بروند. حتی یکی از دوست‌های صمیمی‌ام هم برای اولین‌بار می‌خواست به تولد عطیه بیاید.

از این‌كه مادرم مرا درك نمی‌كرد و به من اعتماد نداشت به شدت ناراحت بودم. با خودم فكر می‌كردم اگر مادرم عطیه را زیاد ندیده و نمی‌شناسد، اما من كه او را خوب می‌شناسم. پس چرا به اعتماد من اهمیت نمی‌دهد.

خلاصه آن‌قدر اصرارکردم که آخر سر اجازه داد؛ ولی باز هم می‌گفت كه من راضی نیستم. آن‌روز من با ناراحتی به مهمانی رفتم.

خودم را که جای مادرم می‌گذارم، اول به این فکرمی‌کنم که خب، من و مادرم هركدام در یك دوره‌ زندگی كرده‌ایم. من هم اگر جای مادرم بودم با آن‌ طرز فکر و عقیده‌های قدیمی، شاید همین حرف‌ها رامی‌زدم.

البته شاید هم اگر من جای مادرم بودم به حرف فرزندم گوش می‌دادم و به خودم می‌گفتم: «خب، چهارساله باهاش دوسته. شاید صمیمی نباشه ولی با هم، هم‌کلاسی هستن‌ ‌دیگه. بالأخره به یك درجه‌ای رسیده که بتونه دوستاش‌رو درست انتخاب کنه یا بشناسه و چون اون اخلاق و رفتار بیش‌تری ازدوستش دیده بهتر می‌شناستش. پس حتماً می‌گذاشتم بره تولد دوستش.»

با احساس فكر می‌كنم

عرفان پورحسین، 15ساله:

من همیشه با این مسئله درگیرهستم و احساس می‌كنم مادرم مرا درك نمی‌كند. مثلاً زمانی در گذشته دچار یک‌سری مشکلات روحی شدم. در آن زمان نیازداشتم با کسی حرف بزنم و از دیگران کمک بگیرم. مسلماً هرکسی ترجیح می‌دهد در وهله‌ی اول، با اعضای خانواده‌اش مشورت كند. بنابراین سعی کردم از مادرم کمک بگیرم.

مادرم با این‌که سعی می‌کرد کمکم کند، اما مدام نگرانی‌اش بیش‌تر می‌شد و دلشوره می‌گرفت. حتی سعی داشت مرا محدودتر کند تا از آسیب روحی، بیش‌تر دور باشم. اما وقتی پیش پدرم رفتم، او خیلی منطقی با من حرف زد و برای من از یك مشاور، وقت گرفت. این‌جوری مشكلم حل شد.

خب، من وقتی خودم را جای مادرم می‌گذارم، به‌عنوان یك مادر و زن، همان حس او را پیدا خواهم كرد و دچار دلهره و نگرانی می‌شوم. در این حالت تصمیم‌گیری و منطقی فكر‌كردن برایم سخت می‌شود و به همین دلیل نمی‌توانم شرایط را درست درك كنم. شاید مادرها برای مطرح‌كردن بعضی از مسائل گزینه‌ی مناسبی نیستند و فقط آرامش آن‌ها به‌هم می‌ریزد.

به او اعتماد دارم

نگار فرهنگ، 17ساله:

یك‌بارمی‌خواستم با پنج نفر ازدوستانم سینما بروم. فیلم خوبی روی پرده بود و سینما هم به خانه‌ی ما نزدیك. اما هرچه اصرار كردم مادرم اجازه نداد و گفت نمی‌گذارم بدون من و یا پدرت به سینما بروی؛ اگر می‌خواهی بروی باید با خودمان بروی. در آن لحظه از رفتار مادرم خیلی ناراحت شدم، چون مطمئن بودم با دوستانم بیش‌تر خوش می‌گذرد.

حالا كه به آن روز فكر می‌كنم، می‌بینم اگر من هم جای مادرم بودم شاید نمی‌گذاشتم دخترم با دوستانش سینما برود. چون به بعضی از محیط‌های جامعه نمی‌شود اعتماد کرد. پس می‌توانم بفهمم كه این موضوع، ربطی به اعتماد یا عدم اطمینان به من ندارد. او فقط سلامتی روحی و جسمی مرا می‌خواهد.

مشورت کنید

دکتر یوسف سلطانی، مشاور و کارشناس ارشد علوم تربیتی:

اگر خوب دقت کنید این سه نوجوان از این‌که مادرشان اجازه نداده کاری را انجام دهند که دوست دارند ناراضی‌اند. هیچ‌کدام نمی‌گویند مادرمان کار خوبی کرده و هرکدام عاملی را متهم می‌کنند.

نفر اول، مهرانا، می‌گوید مادرم از نسل دیگری است و طرز فکرش قدیمی شده و نمی‌تواند نیازهای من را تأمین کند و اگر من هم جای او بودم همین کار را می‌کردم.

نفر دوم، عرفان است و تفاوت‌های روانی دو جنس زن و مرد را مطرح می‌کند و می‌گوید مادرها به دلیل زن‌بودن همیشه نگران هستند و دلهره‌، به آن‌ها مجال درک درست نمی‌دهد.

نفر سوم نگار هم ظاهر تحلیلش خیلی منطقی است؛ اما در باطن، تفکر دیگری نهفته است. او نمی‌گوید مادرم کار بدی کرده؛ اما نارضایتی خودش را از این‌که در آن جمع نبوده اعلام می‌کند و جامعه را ناامن می‌داند و آن را زیر سؤال می‌برد.

درواقع نفر اول، نسل قدیم، نفر دوم جنسیت و نفر سوم، امنیت جامعه را متهم می‌کنند. با این حساب شاید بتوانیم بگوییم مهرانا کمی علمی‌تر تحلیل کرده و تفاوت دیدگاه‌های دو نسل را مطرح کرده است.

نکته‌ی مشترک در این سه نگاه این بود که هر سه، از این که اجازه حضور در جمع دوستانشان را نداشتند ناراحت بودند، چون این یکی از مشخصه‌های نوجوانی است که در این سن به جمع دوستان احساس تعلق دارد كه می‌توان با برنامه‌ریزی درست، راه حضور آن‌ها در جمع دوستانشان را هموار کرد.

اما توصیه‌ی من به نوجوانان این است که شما در شرایط سنی‌ای به سر می‌برید که رشد عقلی و احساسی‌تان با هم همگن نیست. یعنی احساستان در حال اوج گرفتن است و رشد عقلی‌تان آن سرعت را ندارد. پس در این سن احساس بر عقل پیشی می‌گیرد و تصمیماتی که بدون مشورت با بزرگ‌ترها و دانایان خانواده و مدرسه می‌گیرید دچار خطا خواهند شد.

احساس یک قدرت سرکش درونی است. اگر تصمیم‌هایتان را به دست احساس بسپارید زمانی متوجه می‌شوید که ممکن است سقوط کرده باشید. پس با مشورت درست احساستان را کنترل ‌کنید تا بهتر تصمیم بگیرید.


تصویرگری: هدا حدادی/ آرشیو دوچرخه



لینک منبع

مطلب به جای مادرم در سایت مفیدستان.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر